سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

eshgham,sevda

عروسی خاله الهام جون

سلام عشق مامان می خوام برات از عروسی خاله الهام بگم که روز 91/08/07 بود اونجا شما هنوز دو ماهت هم نشده بود. تا چهار ماهگی خیلی گریه می کردی و حتما باید تو بانوج می خوابیدی. از هفته قبلش کلی استرس داشتم که چه جوری بریم عروسی. بالاخره با کلی دنبال پرستار گشتن قرار شد یه خانومه ای بیاد از زمان رفتن به ارایشگاه تا شب کنار من نگهت داره. موقع ارایشگاه خیلی اذیت نشدیم ولی به سلامتی از موقع رسیدن به تالار شما شروع کردی به گریه کردن. مجبور شدم ببرمت نمازخانه که تو طبقه همکف هتل بود و باید از لابی هتل رد می شدیم در حالی که ورودی تالار از بیرون هتل بود و تالار هم طبقه آخر بود. خلاصه به یک بدبختی توی نمازخونه هتل برات بانوج بستم. الهی مامان قربونت...
1 مهر 1392

اولین دیدار

بعد از نه ماه انتظار، شیرین ترین لحظه زندگی ساعت 10 شب مورخ 91/06/16. نمی دونم چه جوری توضیح بدم فقط عاشقت شدم. شیر دختر من با وزن 4100 گرم اومد تو بغل مامانی و چنان با ولع شیر خورد که خانوم پرستار می گفت اگه دیرتر به دنیا می امد سوهاضمه می گرفت.اون شب من تا صبح نخوابیدم و خودم به تنهایی و بدون کمک بهت شیر می دادم و باهات حال می کردم. نمی دونم چقدر شیرین بود. خوشبختانه از این لحظات فیلم گرفتیم و فقط می دونم حس منو وقتی مامان شدی می فهمی. تو نفس ، عشق، عزیز و همه چیز منی. دوست دارم دردونه من.
1 مهر 1392

خاطره زایمان

جوجه نازنازی مامان می خوام برات از خاطرات زایمان برت بگم. جوجه نازنازی مامان می خوام برات از خاطرات زایمان برت بگم. از قبل با خانوم دکترت هماهنگ کرده بودم و قرار بود روز 9 شهریور برم بیمارستان. صبح زود ساعت 6 بود که با بابایی رفتیم حرم از اون طرف هم به سمت بیمارستان حرکت کردیم. متاسفانه بعد از یک ساعت منتظر شدن و هماهنگ کردن با دکتر به علت اینکه هنوز هیچ دردی نداشتم و می خواستم که شما طبیعی به دنیا بیای رفتیم خونه. ساعت 10 بود که از دکتر زنگ زدن با خاله الهام رفتیم و خانوم دکتر گفت اگه تا هفته بعدی درد نداشتم، روز پنج شنبه واسه بستری شدن وزدن آمپول فشار برم. تو یک هفته هم شما جز ول خوردن هیچ کار دیگه ای نکردین و اصلا هم درد به س...
1 مهر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به eshgham,sevda می باشد